سـیا و ش پـــا ک

پند بزرگان
ژوئن 2, 2020
سـیا و ش پـــا ک۲
ژوئن 9, 2020

سـیا و ش پـــا ک

سـيا و ش پـــا ک

به یزدان که تا در جهان زنده ام بدرد سیاوش دل آکنده ام

فرزانه ی توس فردوسی پاک نهاد آورده است :

در روزگاری کهن ، درمیان موسم بهار و در شکوهِ سبزه ی چهل روزه ی بهاری ، پهلوانان ایران ، توس و گیو به شکارگاهی رفته بودند .آنان ، با خروشِ خروس سحری از خواب بر خاسته . و درکنارِ مرزایران و تورا ن ، به نخجیرگاهِ دشتِ دغوی اسب تاختند . پس از چندی درپی شکار به بیشه ای رسیدند . که در آنجا دخترِ خوبرخی را هراسان یافتند که به آنها چشم دوخته بود

پر از خنده لب هردو بشتافتند

به بیشه یکی خوبرخ یافتند

ز خوبی برو بر ، بهانه نبود

بدیدار او در زمانه نبود

نشایست کردن بدو در نگاه

ببالا چو سرو و بدیدار ماه

ترا سوی بیشه که بنمود راه

بدو گفت توس ای فریبنده ماه

بزد دوش و بگذاشتم بوم بر

چنین داد پاسخ که ما را پدر

همان چون مرا دید جوشان ز دور

شبِ دیر مست آمد از بزم سور

همی خواست از تن سرم را برید

یکی تیغ زهر آبگون بر کشید

رسیدستم این لحظه ایدر ز راه

گریزان درین بیشه جستم پناه

بدو سرِ و بن یک بیک کرد یاد

بپرسید ازو پهلوان از نژاد

بشاه آفریدون کشد پروزم

بدو گفت من خویشِ گرسیوزم

سپهبُدان ازاو پرسیدند که چرا پیاده ای ؟! پریچهره پاسخ گفت : پس از فرار از دست خشم پدر ، در راه روزبانان زر و تاج مرا بستدند و پس از چندی اسبم از سستی و خستگی بماند وناچار به این بیشه پناه آورده ام . اگر پدرم هشیار گردد ، در پی من سواران فرستد و ازخشم او از بوم توران بایدبه دیار دیگری بروم . و اکنون ، پناهی جز پروردگار یکتا ندارم. پهلوانان برای نگهداری خوبچهره و پناه گرفتن او به گفتگو و جدال پرداختند . هریک در یافتن او ، خود را نخستین می دانستند و آرزوی نگهبان او را داشتند . تاآنجا که سخنشان به تندی گرفت و گفتند : پس اگر با یکدیگر سازگار نیستیم سر خوبرچهره رامی بُریم ؟! لیکن یکی به داوری پرداخت و گفت : اورا به پیش کی کاوس شاه ایران ببریم . و هر چه او گفت ، همان را انجام دهیم . و با خوبچهره به پیش کی کاوس رفتند و پناه و یار او گردیدند .

کی کاوس چون خوبچهره را بدید از زیبائی او لبرا به دندان گزید . و به هر دو سپهبد گفت : این آهوی دلبر ، شکاری است در خور مهتر ، پس رنج راه شما کوتاه شده و به هر یک ده اسب پاداش داده و آنها را روانه کرد . و به پرسش از پریچهره پرداخت .

که چهرت بمانند چهر پریست

بدو گفت ، خسرو نژاد تو کیست

ز سوی پدر آ فریدونیم

بگفتا ، که از مام خاتونیم

بدان مرز وخرگاه او پروزست

نیایم سپهدار گر سیوز ست

هم از تخمه ی تور با جاه و آب

که اویست هم خویش افراسیاب

پس پریچهره را به شبستان خود فرستاد و او را سرور ماهرویان نمود و اورا بزنی بگرفت .

بسر بر ز زر و زِ پیروزه تاج

نهادند زیر اندرش تخت عاج

بیاقوت و پیروزه و لاجورد

بیآرا ستنـد ش به دیبـــای زرد

{ پریچهر ، از نیای گرسیوز برادر افراسیاب واز نژادِ فریدون است . او بیگناهِ پاک پارسائی است ،که ا ز دست اهریمنِ مستی پدر و راهزنان فراری گشته است . و پس از فرارِ ازدست بَدان ، و دست سرنوشت به پهلوانانِ ایران، پناهنده می گردد. و همسر کی کاوس و شه بانوی ایران می شود که او هم از نژاد فریدون است . فریدونی که آژی دهاک را به بند کشید و به کوه البرز بست و زمین را بین سه پسرش سلم و تور وایرج بخش نمود . }

پس از چندی در بهارِ خرم و شاداب ، از آن مادرِ نیک نهاد ، بچه ی فرخِ زیبائی بدنیا آمد . که در زاد روز او اختر شناسان ستاره و زایچه او را آشفته دیدند ؟!

یکی کودک آمد چو تابنده مهر

چو نه ماه بگذشت بر خوبچهر

به چهره بسانِ بت آذری

جدا گشت ازو کودکی چون پری

کز آنسان نبیند کسی روی و موی

جهان گشت از آن خرد،پر گفتگوی

بدو چرخ گردنده را بخش کرد

جهاندار نامش سیاوخش کرد

تاآنکه رستم به پیش کی کاوس آمد وکودک و زیبائی او را بدید .

تهمتن بیامد بر شهریار

چنین تا بر آمد برین روزگار

مرا پرورانیده باید بکش

چنین گفت کین کودک شیروش

مر او را بگیتی چو من دایه نیست

چو دارندگانِ ترا مایه نیست

رستم دایه سیاوش گردیده و او را به زابلستان نزد خود برد . و به آموزش وپرورشش پرداخت .

عنان ورکاب و چه و چون وچند

سواری وتیر و کمان و کمند

همان باز و شاهین و یوز وشکار

نشستنگه و مجلس و میگسار

سخن گفتن و رزم و راندن سپاه

ز دادو زبیداد و تخت وکلاه

بسی رنج برداشت کآمد ببر

هنرها بیاموختش سر به سر

بمانند او کس نبود از مهان

سیاوش چنان شد که اندر جهان

به نخجیر شیر آوریدی به بند

چه یکچند بگذشت گشت او بلند

رستم پس از رنج وکوشش فراوان در بزرگ نمودن سیاوش و هنر آموزیها به او ، هرچه می دانست به او آموخت .

سیاوش بزرگ شده و به رستم گفت :

که آمد بدیدار شاهم نیاز

چنین گفت با رستم سر فراز

هنر های شاهانم آموختی

بسی رنج بردی و دل سوختی

هنرها وآموزشِ پیلتن

پدر باید اکنون که بیند زمن

پس رستم سوارانی گرد آورد و با پوشیدنی وگستردنی بسیار ، با سیاوش وبزرگان زابلستان ، به نزد کی کاوس رفتند . تا پدر پور سر فراز را ببیند .

{ سیاوش از مادری پاک و پارسا و والا نژاد و پدری فرمانروا بدنیا آمد . او مانند پریان زیبا بود . و بدست رستم ِ تهمتن ، آئین داد و پهلوانی و پاکی را آموخت . و یلی پهلوان ، پاک نهاد ، نیک گفتار و نیک کردار شد .}

کی کاوس ، توس وگیو را به پیشواز رستم و سیاوش فرستاد و پس از دیدن سیاوش و برزو بالای او به شگفتی بماند .

که آمد سیاوخش با فرهی

چو آمد به کاوس شاه آگهی

برفتند با شادی و پیل وکوس

بفرمود تا با سپه گیو و توس

بر آن تخت پیروزه بنشاختش

ز رستم بپرسیدوبنواختش

بسی آفرینها برو بر بخواند

چنان از شگفتی برو بر بماند

بسی بودنی دید و بس گفتگوی

بران برز وبالا و آن فرّ اوی

بخواند و بمالید رخ بر زمین

بسی آفرین از جهان آفرین

خداوند هوش وخداوند مهر

همی گفت کای کردگار سپهر

نیایش ز فرزند گیرم نخست

همه نیکوئیها به گیتی ز تست

کی کاوس به خشنودی دیدار پسرش یک هفته جشن گرفت و شادمانی نمود . و تا هفت سال به آزمایش سیاوش پرداخت . سیاوش در کنار مادر و پدر مهربان روزگار بخوشی و خرمی گذراند و در نهادش جز پاکی و راستی چیز دیگری نداشت ..

بهر کار جز پاکزاده نبدو

چنین هفتسالش همی آزمود

در هشتمین سال آمدن سیاوش به پیش پدر ، او در هر آزمایشی به سرفرازی گذر کرد ، پس برسم بزرگان و فرّ کیان ، منشوری بر پرنیان نوشتند و تاجِ زر و کمرِ زرین به سیاوش دادند . و او را جانشینِ پس از پدرکردند . و سروری سرزمین کورشان (کهستان) را که در فرا رودان (ماورا النهر ) است بدو دادند .[1]

خوشی سیاوش چندی نگذشت که مادرش را از دست داده و سوگوار و اندوهگینِ مادر شد . تایکماه خنده بر لب خود نگشوده و به گریه و زاری پرداخت . و آنچنان به جانِ شیرینش ستم روا داشت که پدر و بزرگان ایران نگران او شدند . چون بزرگان و دانایان از دلِ سیاوش آگاهی یافتند به سوی او شتافتند و به پند و اندرز او کوشیدند و گفتند:

ز دستِ اجل هیچکس جان نبرد

هر آنکس که زا د او ز مادر بمرد

به مینوست جان وی اندُوه مدار

کنون گر چه شد مادرت یادگار

دل آورد شه زاده را باز جای

بسد[2] لابه و پند وافسون و رای

بدو شادمان شد دل شهریار

بر آمد برین نیز یک روز گار

چندی بگذشت و سیاوش کمی آرام گرفت .

روزی کی کاوس با سیاوش در ایوان نشسته بودند . سودابه که جانشین مادر او شده بود به ایوان آمد . و بناگاه روی سیاوش را بدید . از دیدن سیاوش دلش به دمیدن افتاد و چنان شد که یخی به کنار آتش آمده باشد ! پس از آنروز کسی را پنهانی به پیش سیاوش فرستاد و او را به شبستان خود خواند ؟!

بر آشفت از آن کار آن نیکنام

فرستاده رفت و بدادش پیام

مجویم که با بند و دستان نیم

بدو گفت مرد شبستان نیم

سیاوش از پیام بر آشفته گشت وپیام آور را از خود براند .

سودابه شبی به نزد کی کاوس رفت و بدو گفت : سیاوش را به شبستان بفرست تا او خواهران و دخترانِ ماهروی آنجای را ببیند و کمی بیاساید . ما از او پذیرائی خواهیم کرد . کی کاوس از مهر مادرانه سودابه خشنود شد . چون سیاوش مادرش تازه مرده بود .

بدو مر ترا مهر سد مادر است

بدو گفت شاه این سخن در خورست

 
 

 
 

Translate »