سـیا و ش پـــا ک۲

سـیا و ش پـــا ک
ژوئن 2, 2020
سـیا و ش پـــا ک۳
ژوئن 9, 2020

سـیا و ش پـــا ک۲

سـيا و ش پـــا ک

کی کاوس سیاوش را خواند و به او گفت :

که مهر آورد بر تو هر کت بدید

ترا پاک یزدان چنان آفرید

کسی پاک چون تو ز مادر نزاد

ترا داد یزدان به پاکی نژاد

چو سودابه خود مهربان مادر است

پسِ پرده ی من ترا خواهر است

پس بدیدار خواهران و دختران به شبستان بر و کمی بیاسای . سیاوش اندیشید که این گفتِ سودابه است و سخن پدر نمیباشد . پس به پدر گفت :

من باید با بِخردان و رزم آوران بنشینم ، تا به دانش و آئین رزمِ با گرز و نیزه و تیر وکمان دست یابم . و بتوانم با آمادگی در برابر دشمنان و بدگمانان برابر ی کنم . اما ازشبستان و زنان دانشی نمی آموزم . پس از رفتن من به شبستان در گذر .

پدر از این سخن نیکو شاد شد و لیکن گفت :

اندیشه بد در دل نداشته باش و برای شادی به شبستان برو . سیاوش که پایداری پدر را دیدگفت :

دل و جان بفرمان تو داده ام

من اینک به پیش تو استاده ام

تو شاه جهانداری و من رهی

برآنسان روم کم تو فرمان دهی

{ سیاوش با خوی بد سودابه روبرو می شود و از او دوری می کند . در آغاز به پاسخ نخستینِ فرستادهُ سودابه وسپس در دومین بار به فرمان پدر از رفتن به شبستان خودداری مینماید . و لیکن برای بار سوم و به فرمان دوم پدر سرپیچی نمیکند و فرمانگزار کیکاووس می شود . و آماده ی روبرو شدن با سرنوشت خود میگردد . }

هیربدی بد نهاد کلید دار شبستان بود . کی کاوس به هیربد گفت که سیاوش را به شبستان ببرد و ازو پذیرائی کند . سیاوش بدستور پدر به شبستان رفت .

سیاوش همی بود ترسان ز بد

چوبرداشت پرده ز در هیربد

بدیدار او بزم ساز آمدند

شبستان همه پیش باز آمدند

شبستان بزرگ بود و باشکوه ، همه جای بوی مشک و نوای ساز و آواز می آمد . و به پرده های دیبای رنگارنگ و زیبا آراسته بود. رامشگران و خوبرویان در آنجا می خرامیدندو چشم را خیره می کردند و دل هر جوانی را به تپش می انداختند .

در نزدیک ایوانی ، تختی با شکوه و زرینِ پیروزه نگار بودکه …

بسان بهشتی پر از رنگ و بوی

بر آن تخت سودابه ی ماهروی

سرجعد زلفش شکن بر شکن

نشسته چو تابان سهیل یمن

سودابه تا سیاوش را بدید به پیش او رفته و او را زمانی در بر گرفت …

نیامد ز دیدار نو شاه ، سیر

همی چشم و رویش ببوسبد دیر

همان شاه را نیز پیوند نیست

که کس را بسان تو فرزند نیست

سیاوش بدانست که آن مهر مادری نیست و خودرا زود از دست سودابه ی فتنه گر ، رهانید . و به نزدیک خواهران خود رفته و پس از چندی از شبستان بیرون شد .

سودابه باز به نزد کی کاوس رفته و گفت :

.تاپیش از آنکه سیاوش کسی را برگزیند که در خور او نباشد . باید زنی از نژاد والا برای او برگزینیم و او را یاوری بنمائم .

پدر ، پورِ خود را خواسته و به او گفت :

من آرزو دارم که از پشت تو شهریاری دیگر بیاید و همانگونه که من از تو خشنودم ، تو نیز از فرزند خود خشنود گردی . اختر شناسان و پیشگویان گفته اند که ازپشت تو پسری بدنیا می آید که در جهان یادگاری بزرگ و فرامش نشدنی خواهد شد . سیاوش گفت :

چنین گفت من شاه را بنده ام

هر آنکس که او بر گزیند رواست

بفرمان و رایش سر افکنده ام

جهان دار بر بندگان پادشاست

سیاوش از پدر خواست که این گفته را به سودابه نگوید و از دیدار دوباره او نگران بود !

ز گفت سیاوش بخندید شاه

نبد آگه از آب در زیر کاه

کی کاوس به سیاوش گفت : سودابه مانند مادر تو است و تو را پاسبانی میکند . پس به شبستان او برو و دختری از بزرگان برگزین . لیکن سیاوش از روبرو شدن با سودابه نگران بود .

نهانی ز سودابه ی چاره گر

بدانست که آن نیز گفتار اوست

همی بود پیچان و خسته جگر

همی زو بـدّرید بر تنْش پوست

همه دختران را بر خویش خواند

به پیشش بتان نو آیین بپای

بیاراست بر تخت زرّین نشاند

تو گفتی بهشتست نه کاخ سرای

سیاوش بار دوم و به فرمان پدربرای بر گزیدن همسر به شبستان کشیده شد . سودابه همه ی دختران دم بخت را به پیش خود خواند .

سودابه به هیربد گفت که به سیاوش بگویید به پیش من بیاید . چون سیاوش پیغام سودابه را شنید خیره ماند و از پروردگار یاری خواست .

بسی چاره جست و ندید اندر آن .

همی بود پیچان و لرزان بر آن .

اما سیاوش به ناچار ، خرامان به کنار تخت سودابه رفت و زیبایی و آرایش سودابه را بدید . سودابه از تخت پایین آمد و …

خرامان بیامد سیاوش برش

بیاراسته خویش چون نو بهار

به پیشش بتان نو آئین به پای

فرود آمد از تخت و شد پیش اوی

سیاوش بر تخت زرین نشست

بدید آن نشست و سر و افسرش

ِبگِردَش هم از ماهرویان هزار

توگفتی بهشت است کاخ و سرای

به گو هر بیاراسته روی و موی

به پیشش بکش[3] کرده سودابه دست

بتانرا بشاه نو آئین نمود

بدو گفت بنگر برین تختگاه

همه نارسیده بتان تراز

کسی کت خوش آید سر اپای اوی

سیاوش چو چشم اندکی برگماشت

همی این بدآن آن بدین گفت ماه

که بودند چون گوهر نا بسود

پرستنده چندین به زرین کلاه

که بسرشتشان ایزد از شرم ناز

نگه کن بدیدار و بالای اوی

از ایشان یکی چشم زو بر نداشت

نیارد بدین شاه کردن نگاه

سودابه همه ی دختران را به سیاوش بنمود ، و گفت از این بتان تراز که همه در شرم و نازند ، هر که را بخواهی برگزین .

و همهُ ماهرویانِ والا نژاد ، از زیبایی سیاوش ، در شگفت شدند و آرزوی برگُزیده شدن را نمودند . و به تندی بر تختهای خود بنشستند .

نگویی مرا تا مراد تو چیست

هر آنکس که از دور بیند ترا

که بر چهر تو فرّ ِ چهر پریست

شود بیهش و بر گزیند ترا

سودابه گفت :

سیاوش بر خود فرو ماند و پاسخی نداد و بر دل پاک نهادش آوائی آمد و بیاندیشید :

که من بردل پاک شیون کنم

به آید که از دشمنان زن کنم

او باخود گفت که : دختران شبستانِ سودابه ، بدست او پرورش یافته اند و مانند او می باشند . و به یاد داشت که ، مهترانِ نامور به او گفته بودند ، زنان بد ، بر سر فرمانروایان و گُردان ایران ، چه آورده بودند . پس سیاوش خاموش ماند و سر به پائین انداخته و پاسخی نداد .

سودابه به سیاوش گفت که ماهرویان مانند ماه در برابر تو اند . من هم مانند خورشید شبستان در برابر تو می باشم . شگفت نباشد که به ماه رویان ، نگاهی نکنی وکسی را برنگزینی ، چون خورشیدِ شبستان را در کنار خود داری .

نباشد شگفت ار شود ماه خوار

تو خورشید داری خود اندر کنار

اگر تو با من پیمان ببندی ، و از من دوری نکنی ، مانند دختران نورسیده با تو خواهم بود ، و مرا در پیش پای خود داری .

بسوگندِ پیمان کن اکنون یکی

چو بیرون شود زین جهان شهریار

من اینک به پیش تو ِاستاده ام

ز من هرچه خواهی همی کام تو

سرش تنگ بگرفت و یک بوسه داد

رخان سیاوش چو گل شد ز شرم

چنین گفت با دل که از کار دیو

نه من با پدر بی وفایی کنم

اگر سرد گویم برین شوخ چشم

یکی جادویی سازد اندر نهان

ز گفتار من سرمپیچ اندکی

تو خواهی بُدَن زو مرا یادگار

تن و جا ن شیرین ترا داده ام

برآرم نه پیچم سر از دام تو

همانا که از شرم ناورد یاد

بیآراست مژگان به خوناب گرم

مرا دور دادارِ کیوان خدیو

نه با اَهرِمَن آشنایی کنم

بجوشد دلش گرم گردد ز خشم

برو بگرود شهریار جهان

وبا خود اندیشید که کاوس را دوباره خام خواهد نمود و ، فتنه ای نو برمی انگیزد . پس با زبان گرم و نرم با او باید سخن بگویم و او را از خود دور نمایم .

سیاوش گفت : تو زیبای زیبایانی ، و لیکن درخور تنها پادشاه می باشی . من یکی از دختران را بر می گزینم ، و با آن دختر پیمان می بندم . و اکنون زبانم را پیش تو گروگان می کنم ، که تا آن دختر پیش من باشد . به دختر دیگری نگاه نکنم ، و همیشه او را نگهدارباشم . اگر چهره من نکوست …

مرا آفریننده از فر خویش

تو این راز مگشای و با کس مگوی

سر بانوانی و هم مهتری

چنین گفت و برخاست از پـیش اوی

همی زود بیرون شد اندر زمان

چنین آفرید ای نگارین ز بیش

مرا جز نهفتن همان نیست روی

من ایدون گمانم که تو مادری

پر از مـهر جـانِ بَد انـدیــش اوی

ز سودابه رفته دل و هوش وجان

چو کاوس به شبستان آمد . سودابه او را بدید و به او مژده داد ، که سیاوش ، از دختران شبستان ، دختری را برمی گزیند. . کاوس بسیار شاد گشت و در گنج خانه بگشود . و چندی گهر و دیبا و کمر زرین ، برای جشن همسری سیاوش ، به سودابه داد . که بکارش آید . و گفت سد چندانِ این گهرها را باید به سیاوش داد .

نگه کرد سودابه خیره بماند

که گر او نیآید بفرمان من

بد ونیک چاره کاندر جهان

بسازم اگر سر بپیچد ز من

به اندیشه افسون فراوان بخواند

روا دارم ار بگسلد جان من

کنند آشکارا و اندر نهان

کنم زو فغان بر سر انجمن

پس سیاوش به فرمان پدر برای برگزیدن همسر به شبستان رفت . سودابه بنزد او آمده گفت : هر دختری که بخواهی برگزین . کاوس گنج بسیاری بتو داده که در پیش من است . اما مرا هم دریاب و از مهر من دوری مجو …

بهانه چه داری که از مهر من

که تا من تو را دیده ام مرده ام

همی روز روشن نبینم ز درد

کنون هفت سال است تا مهر من

یکی شاد کن در نهانی مرا

فزون زآنکه دادت جهاندار شاه

و گر تو نیائی به فرمان من

کنم بر تو این پادشاهی تباه

سیاوش بدو گفت هرگز مباد

چنین با پدر بی وفایی کنم

تو بانوی شاهی و خورشید گاه

ازآن تخت برخاست با خشم وجنگ

بدو گفت من راز دل پیش تو

مرا خیره خواهی که رسوا کنی

بزد دست و جامه بدرید پاک

برآمد خروش از شبستان اوی

یکی غلغل ا زکاخ و ایوان بخاست

بگوش سپهبد رسید آگهی

پر اندیشه از تخت زرین برفت

بیآمد چو سودابه را دید روی

ز هر کس بپرسید و شد تنگ دل

خروشید سودابه در پیش اوی

چنین گفت که آمد سیاوش بتخت

که از تست جان و دلم پر ز مهر

که جز تو نخواهم کسی را ز بن

بینداخت افسر ز مشکین سرم

پر اندیشه شد زین سخن شهریار

بدل گفت گرین راست گوید همی

سیاوخش را سر بباید برید

خردمند مردم چگوید کنون

کسانی که اندر شبستان بدند

گسی[4] کرد و در گاه تنها بماند

بهوش و خرد با سیاوش بگفت

نکردی تو این بد که من کرده ام

چرا خواندم اندر شبستان ترا

همی راستی جوی و بنمای روی

سیاوش بگفت آن کجا رفته بود

سراسر سخنها همه باز گفت

چنین گفت سودابه کاین نیست راست

بگفتم همه هر چه شاه جهان

ز فرزندو از تاج و از خواسته

بگفتم که چندین برین بر نهم

مرا گفت با خواسته کار نیست

ترا بایدم زین میان گفت و بس

مرا خواست کآرد بکاری بچنگ

نکردمش فرمان همه موی من

یکی کودکی دارم اندر نهان

زبس رنج کشتنش نزدیک بود

چنین گفت با خویشتن شهریار

برین کار بر نیست جای شتاب

نگه کرد باید بدین برنخست

به بینم کزین دوگنه کار کیست

بدآن باز جستن همی چاره جست

بر و روی او و سر اپای اوی

زسودابه بوی می و مشکناب

ندید از سیاوش ازآن گونه بوی

غمین گشت و سودابه را خوار کرد

بدل گفت کاین را بشمشیر تیز

زهاماوران[5] زانپس اندیشه کرد

ودیگر بدانگه که در بند بود

پرستار سودابه بد روز و شب

سه دیگر که یک دل پر از مهرداشت

چهارم کزو کودکان داشت خُرد

سیاوش از آن کار بُد بی گناه

بدو گفت کاین خود میندیش هیچ

مکن یاد ازین نیز و با کس مگوی

به پیچی ز بالا و از چهر من

خروشان و جوشان و آزرده ام

بر آنم که خورشید شد لاجورد

همی خون چکاند برین چهر من

ببخشای روز جوانی مرا

بیآرایمت تاج و تخت و کلاه

به پیچی ز رای و ز پیمان من

شود تیره بر چشم تو هور و ماه

که از بهر دل من دهم سر بباد

ز مردی و دانش جدایی کنم

سزد کز تو آید بدینسان گناه؟!

بدو اندر آویخت سودابه چنگ

بگفتم نهانی بد اندیش تو

به پیش خردمند رعنا کنی

بناخن رخانرا همی کرد چاک

فغانش ز ایوان برآمد بکوی

توگفتی شب رستخیز است راست

فرودآمد از تخت شاهنشهی

بسوی شبستان خُرامید تَفت

خراشیده وکاخ پر گفتگوی

ندانست کردار آن سنگدل

همی ریخت آب و همی کند موی

برآراست چنگ و برآویخت سخت

چه پر هیزی از من توای خوبچهر

چنینت همی راند باید سخن

چنین چاک شد جامه اندر برم

سخن کرد هر گونه ای خواستار

وزینگونه زشتی نجوید همی

بدین سان بود بند بد را کلید

خوی شرم از این داستان گشت خون

هشیوار و مهتر پرستان بدند

سیاوخش و سودابه را پیش خواند

که این راز از من نباید نهفت

ز گفتار بیهوده آزرده ام

کنون غم مرا بند دستان ترا

سخن بر چه سان رفت با من بگوی

از وزان کو ز سودابه آشفته بود

سخنها که بد رفته اندر نهفت

که او از بتان جز مرا می نخواست

بدو خواست داد آشکار و نهان

ز دینار و از گنج آراسته

همه نیکوییها به دختر دهم

بدختر مرا رای دیدار نیست

نه گنجم به کارست بی تو نه کس

دودست اندرآورد چون سنگ تنگ

بکند و خراشیده شد روی من

ز پشت تو ای شهریار جهان

جهان پیش من تنگ و تاریک بود

که گفتار هر دو نیاید بکار

که تنگی دل آرد خرد را بتاب

گواهی دهد دل چو گردد درست

بباد افره ی بد سزاوارکیست

ببویید دست سیاوش نخست

سراسربه بویید هر جای اوی

همی یافت کاوس و بوی گلاب

نشان بسودن نبود اندروی

دل خویشتن زو پر آزار کرد

ببایدکنون کردنش ریز ریز

که بر خیزد آشوب و جنگ و نبرد

بر او نه خویش و نه پیوند بود

به پیچد از آن درد و نگشاد لب

ببایست ازو هر بد اندر گذاشت

غم خُرد را خُرد نتوان شمرد

خردمندی وی بدانست شاه

هشیواری و رای رفتن بسیچ

نباید که گیرد سخن رنگ و بوی

 
 

 
 

Translate »