سـیا و ش پـــا ک۴

سـیا و ش پـــا ک۳
ژوئن 9, 2020
سـیا و ش پـــا ک۵
ژوئن 9, 2020

سـیا و ش پـــا ک۴

سـيا و ش پـــا ک

ز فرزند پیمان شکستن مخواه

نهانی چرا گفت باید سخن

مگو آنچه اندر خورد با گناه

سیاوش ز پیمان نگردد ز بن

پس از این اندیشه بیرون آی و آشوب به پای مدار . و بخت فرزند خود را دژم مکن . که در جنگ دل خوش نخواهی داشت . کی کاوس خشمگین شد و گفت : پس تو در سر سیاوش راه آشتی افکنده ای و گرفتن کین را از بیخ دل او کنده ای . پس تو بمان و من توس را به پیش سیاوش می فرستم . و ازو می خواهم که با افراسیاب جنگ کند . اگر سیاوش خواست از پیمان من سربه پیچد سپاه را به توس بسپارد و برگردد . تو هم درین رزم دیگر کاری نداری . رستم اندوهگین گشت و با سپاه خود به زابلستان برگشت . کی کاوس سپاهی نو گرد آورده و نامه ای به سیاوش نوشت و بنزد او فرستاد .

یکی نامه بنوشت پر خشم و جنگ

نخست آفرین کرد بر کردگار

زبان تیز و رخساره چون باد رنگ

خداوند آرامش و کارزار

در نامه نوشت که تندرستی: تو ای جوان ، همیشه و با تاج و تخت باشد . اگر بر دلت رای من نماند و پیمان آشتی نمودی من ، فرمان آشتی به تو نداده ام . و افراسیاب بدنهاد تو را فریب داده است . توس که به نزد تو آمد . گروگانها را به پیش من بفرست . و پیمان آشتی بر هم زن . به سپاه افراسیاب بتاز و خورد و خوراک را ازو بگیر . از رود وخش (جیحون) بگذر و کین گشتگان ایران را بگیر . و اگر نمی خواهی پیمان خود را بشکنی ، سپاه را به توس بده و به پیش من بیا .

چون نامه بدست سیاوش رسید . همه ی گفتگوهای رستم و کی کاوس را ، بدانست . و از رستم و کار او اندوهگین شد . او با خود اندیشید که : اگر، سد گروگان بیگناه را به نزد پدر بفرستم . آنها را در دم خواهد کشت . و اگر پیمان خود را با افراسیاب بشکنم . پروردگار این کار را نمی پسندد و به شکستن پیمان نامی می گردم . و از سپردن سپاه به توس و برگشتن به پیش کی کاوس و سودابه هم ، به من گزند بد می رسد . پس چه کنم ؟! جان آن بی گناهان نیز در دست من است .

بنزدیک یزدان چه پوزش برم

ورایدون که جنگ آورم بیگناه

جهاندار نپسندد این بد ز من

و گر باز گردم بدرگاه شاه

ازو نیز هم بر سرم بد رسد

نیآید ز سودابه هم جز بدی

بد آید ز کار پدر بر سرم

چنین خیره با شاه توران سپاه

گشایند بر من زبان انجمن

بتوس سپهبد سپارم سپاه

چپ و راست بد بینم و پیش بد

ندانم چه خواهد بُدن ایزدی

پس بهرام و زنگنه از پهلوانان سپاه را به انجمن پیش خود خواست . که چاره ای بیاندیشند . رستم هم که نبود .

بدیشان چنین گفت کز بخت بد

چه باید همی خیره خون ریختن

پسندش نیامد همی کار من

بخیره همی جنگ فرمایدم

همی سر ز یزدان نباید کشید

دو گیتی همی برد خواهد ز من

نزادی مرا کاشکی مادرم

که چندین بلاها بباید کشید

درختیست این برکشیده بلند

وزین گونه پیمان که من کرده ام

اگر سر بگردانم از راستی

زبان برکشایند هر کس ببد

پراگنده گردد بدهر این سخُن

بکین بازگشتن بریدن ز دین

چنین کی پسند بمن کردگار

شوم گوشه ای جویم اندر جهان

چو روشن زمانه بدان سان بود

همی هر زمان بر سرم بد رسد

چنین دل بکین انر آویختن

بکوشد برنج و به آزاز من

بترسم که سوگند بگزایدم

ز کار نیاگان نباید رمید

بمانم بکام دل اهریمن

و گر زاد مرگ آمدی بر سرم

ز گیتی همه زهر باید چشید

که بارش همه زهر و برگش گزند

بیزدان چه سوگندها خورده ام

فراز آید از هر سوئی کاستی

بهر جای بر من چنان چون سزد

که با شاهِ توران فگندیم بُن

کشیدن سر از آسمان و زمین

کجا بر دهد گردش روزگار

که نامم ز کاوس گردد نهان

که فرمان دادار کیهان بود

پس ای زنگنه نامور همه ی گروگانها را ، به پیش افراسیاب ببر و به او بگو ، که چه بر ما گذشته است . به بهرام دلاور هم گفت که تمام سپاه را به تو می سپارم تا توس برسد . و سپاه را به او بسپری . من هم به جایی می روم که دیگر کی کاوس و دیگران مرا نبینند .و دست کسی به من نرسد و مانده روزگارم را به نیایش پروردگار می گذرانم . از گفتارِ سیاوش همه ی انجمن اندوهگین و زار شدند .

ببارید خون زنگه ی شاوران

بنفرید بر بوم هاماوران

بهرام و زنگه به سیاوش گفتند : نامه ای به پدر بنویس و از او پوزش بخواه . رستم را به پیش خود بخوان و به فرمان کی کاوس کین مردم را از افراسیاب بگیر . تاج وتخت این سرزمین.بی تو چگونه خواهد شد اگر تو نباشی ؟!. چون شایسته ترین پور کی کاوسی و جانیشن پدرتو می باشی . .سیاوش پند بهرام را نپذیرفت .

نپذرفت از آن دو خردمند پند

چنین داد پاسخ که فرمان شاه

ولیکن به فرمان یزدان دلیر

کسی کو ز فرمان یزدان بتافت

دگر بود راز سپهر بلند

بر آنم که برتر ز خورشید وماه

نباشد ز خاشاک تا پیل و شیر

سراسیمه شد خویشتن را نیافت

سیاوش گفت اگر شما به پیش افراسیاب نمی روید من خود خواهم رفت .

سیاوش چو پاسخ چنین داد باز

ز بیم جدائیش گریان شدند

بپژمرد جان دو گردن فراز

چو بر آتش تیز بریان شدند

هردو گفتند : جان ما فدای پیمانی که با تو بسته ایم . هر چه تو بگوئی همان را انجام می دهیم . پس سیاوش به زنگه گفت :

که رو شاه توران سپه را بگوی

ازین آشتی جنگ بهر منست

ز پیمان تو سر نکردم تهی

جهاندار یزدان پناه منست

کزین کار مارا چه آمد بروی

همه نوش تو درد و زهر منست

وگر چه بمانم ز تخت مهی

زمین تخت و گردون کلاه منست

و سپس گفت جائی بیابید تا بدانجا بروم . زنگه با سد گروگان به پیش افراسیاب رفت و پیش آمد را به او گفت . افراسیاب پیران سپهدار و مرد فرزانه توران را به پیش خود خواست تا با او انجمن کند . پس از آمدن ، پیران سپهدار توران به افراسیاب گفت :

هرآنکس که بر نیکوئی در جهان

من ایدون شنیدم که اندر جهان

ببالا و دیدار و آهستگی

هنر با خرد نیز بیش از نژاد

بدیدن کنون از شنیدن بهست

اگر خود جز اینش نبودی هنر

بر آشفت و بگذاشت تخت و کلاه

بدین کشور اندر بود مهتری

نه نیکو نماید ز راه خرد

توانا بود آشکار و نهان

کسی نیست مانند او از مهان

بفرهنگ و رای و بشایستگی

چنو شاهزاده ز مادر نزاد

گرانمایه و شاهزاده مه است

که از خون سد نامور با پدر

به کهتر سپرد و خود آمد براه

که باشد خریدارِ کندآوری

کز این کشورآن نامور بگذرد

پیران گفت : پس سیاوش را به پیش خود بیاور و دختر خودرا به او بده . و او را که مهتر شایسته ی می باشد و دارای فرّ کیانی است . جانشین خود بنما . سرزمینی به او بده تا در آنجا بیاساید . اگر پروردگار یاری کند و او بپذیرد . کین خواهی سپاه ایران هم به پایان می رسد . و جنگ وکشتار به آشتی می گراید . ومردم به آرامش خواهند گذراند . افراسیاب گفت : اندیشه ی خردمندانه و دلپذیری نمودی اما !

که چون بچّه ی شیر نر پروری

چو با زور و با چنگ بر خیزد اوی

چو دندان کند تیز کیفر بری

بپروردگار اندر آویزد اوی

پیران گفت :

کسی کز پدر کژّی و خوی بد

نگیرد ازو ، بد خوی کی سزد

پس زمانی که سیاوش جانشین تو گردد همه ی دو کشور از آن ما خواهد بود .افراسیاب رای پیران را پذیرفت و نامه ای به سیاوش نوشت .: از کار تو بسیار اندوهگین شده ایم . اگر جانشینی پدر را از خود باز داشته ای ، من تو را فرزند خود می نمایم و به جانشینی خود بر می گزینم . پس به پیش ما بیا . نامه را به زنگه داد و هدیه های فراوان به پیش سیاوش فرستاد . سیاوش که نامه را خواند اندیشید :

سیاوش بیک روی از آن شاد گشت

که دشمن همی دوست بایست کرد

ز دشمن نیائد مگر دشمنی

بیک روی پر درد و فریاد گشت

ز آتش کجا بر دمد باد سرد

بفرجام هر چند نیکی کنی

سیاوش برای پدر نامه ای فرستاد که :

که من با جوانی خرد یافتم

شبستان تو درد من شد نخست

ببایست بر کوه آتش گذشت

وزآن ننگ وخواری بجنگ آمدم

دو کشور بدین آشتی شاد گشت

نیامد ز من هیچ کارش پسند

چو چشمش ز دیدار من گشت سیر

ز شادی مبادا دل او رها

ندانم کزین کار گردان سپهر

ز کردار بد روی بر تافتم

بخون دلم رخ ببایست شست

بمن زار بگریست آهو بدشت

خرامان بچنگ نهنگ آمدم

دل شاه چون تیغ پولاد گشت

گشادن همان و همان نیز بند

بر سیر گشته نباشم دلیر

شدم من ز غم در دم اژدها

چه دارد براز اندرون جنگ و مهر

سیاوش سی سد سوار از گُردان و نزدیکان خود را با دویست خدمه بر گزید . سپاه را به بهرام سپرد و اندوهگین بسوی سرنوشت رهسپار توران شد .

چو خورشید تابنده بنمود روی

سیاوخش لشکر به جیحون کشید

هوا شد سیاه و زمین شد درشت

از آب دو دیده رخش نا پدید

توس هم پس از آنکه به نزد بهرام رسید ، سپاه را به پیش کی کاوس برد و آتش جنگ فرو کش نمود .

افراسیاب پیران را با هدیه های فراوان و پیلی سپید که بر آن تختی از پیروزه داشت . و اسبهائی با زین های زر نشان به پیشواز سیاوش فرستاد . پیران که سیاوش را بدید با مهربانی او را در آغوش گرفته و بوسیده و گفت : افراسیاب مانند پدر تو میباشد . واینسوی آب همه بنده ی تو می باشند . و اگر مرا بپذیری من نیز همیشه یار تو خواهم بود . همه ی مردم و گنج و درم من بفرمان توست . پیران سیاوش ر ا باجشن و سرور به سوی افراسیاب برد . اما !

سیاوش چو آن دید آب از دو چشم

که یاد آمدش بزم زابلستان

که آمد بمهمانی پیلتن

همان شهر ایرانش آمد بیاد

کجا زر و گوهر همی ریختند

ازیشان دلش یاد کرد و بسوخت

زپیران بپوشید و پیچید روی

بدانست کو را چه آمد بیاد

ببارید وز اندیشه آمد بخشم

بیاراسته تا به کابلستان

شده نامداران همه انجمن

همی برکشید از جگر سرد باد

زبر مشک و انبر همی بیختند

بکردار آتش همی بر فروخت

سپهبد بدید آن غم و درد اوی

غمی گشت و دندان بلب بر نهاد

پیران که اندوه سیاوش را دید گفت :

سه چیزست با با تو که اندر جهان

یکی آن که از تخمه کیقباد

و دیگر زبانی بدین راستی

سه دیگر که گوئی که از چهر تو

چنین داد پاسخ سیاوش بدوی

خنیده به گیتی بمهر و وفا

گرایدون که با من تو پیمان کنی

بسازم بدین بوم آرامگاه

گر از بودن ایدر مرا نیکو ئیست

و گر نیست فرمایی تا بگذرم

بدو گفت پیران که مندیش ازین

مگردان دل از مهر افراسیاب

پراگنده نامش بگیتی بدیست

کسی را نباشد ز تخم مهان

همی از تو گیرند گویی نژاد

به گفتار نیکو بیآراستی

ببارد همی بر زمین مهر تو

که ای پیر پاکیزه راستگوی

زآهرمنی دور و دور از جفا

بدانم که پیمان من نشکنی

به مهر و وفای تو ای نیکخواه

برین کرده ی خود نباید گریست

نمائی ره کشور دیگرم

چو ایدر گذشتی ز ایران زمین

مکن هیچ گونه برفتن شتاب

ولیکن جز آنست مرد ایزدیست

پیران گفت : من یکسد هزار سوار دارم .که دوازده هزار از آنان از خویشان من هستند .و همه بفرمان تو میباشند . و تا زنده باشم . با تو پیمان می بندم و نمی گذارم که به تو گزند وآسیبی برسد .

سیاوش از آن گفتها رام گشت

به خوردن نشستند با یکدیگر

روانش از اندیشه آزاد گشت

سیاوش پسر گشت و پیران پدر

افراسیاب که سیاوش را در توران دید ، پیاده به پیشوازش آمد . سیاوش که او را پیاده دید به گرامی داشت او از اسب پیاده گشت . افراسیاب سیاوش را به آغوش پر مهر خود بگرفت . و گفت : از پیدایش تو دیگر جنگ نخواهد شد. آرامش و آشتی به هر دو کشور بازگشته است . من تورا پسر خود خواهم نمود . و همه کشور من فرمان بردار تو خواهند شد . سیاوش را به کنار تخت خود برد و دست او را در دست خود گرفت

دو کشور همیشه پر از شور بود

بتو رام گردد زمانه کنون

کنون شهر توران تو را بنده اند

مرا با تن و جان همیشه پیش تست

پدر وار پیش تو مهر آورم

همه گنج بی رنج در پیش تست

سیاوش بدو آفرین کرد سخت

سپاس از خدا وند جان آفرین

که دیدم ترا خرم و شاد دل

سپهدار دست سیاوش بدست

بروی سیاوش نگه کرد و گفت

نه زین گونه مردم بود در جهان

جهان را دل از آشتی دور بود

بر آساید از جنگ وز جوش خون

همه دل به مهر تو آکنده اند

سپهدار پیران به تن خویش تست

همیشه پر از خنده چهر آورم

همه شادمانی به کم پیش تست

که از گوهر تو مگر داد بخت

کزویست پر خاش و آرام و کین

ز بند غمان گشته آزاد دل

بیامد به تخت مهی بر نشست

که این را بهگیتی نیابند جفت

چنین روی و بالا و فّر مهان

تختی زرین برای سیاوش در یکی از ایوانها گذاشتند و سیاوش را بر آن بنشاندند

یکی تخت زرین نهادند پیش

بدیبای چینی بیاراستند

بفرمود پس تا رود سوی کاخ

همه پایها چون سر گاو میش

ز هرگونه ای سازها خواستند

بباشد بکام و نشیند فراخ

افراسیاب به شیده فرمان داد ، که هر خواسته ای که بایسته است . برای سیاوش ببرند . تا او در آرامش باشد .

یک هفته بگذشت .شبی افراسیاب گفت : فردا به میدان چوگان برویم و کمی به شادی و بازی به پردازیم خندن و شاد شویم . شنیده ایم که چوگان بازی تو بسیار خوب است . سپیده که شد به میدان گوی بازی رفتند . افراسیاب گفت : یارانی برای خود بر گزینیم و در برابر هم به بازی به پردازیم . اما سیاوش گفت : من هرگز در برابر تو گوی نمی زنم و برابری نمی کنم مرا در بازی یار خود بر گزین . افراسیاب ازین پاسخ بسیار خشنود گشت . لیکن گفت که در برابر هم بازی مینمائیم و فرمان اینست . پس سیاوش فرمان را پذیرفت و هفت یار از ایرانیان برگزید . برای آغاز بازی سنج و دم وکرنای بزدند . در آغاز افراسیاب گوئی بزد ، چنان چون که به نزدیک ابرها فراز رفت .سپس سیاوش آن چنان گوئی زد که از دیده ها پنهان گشت و فراز تر رفت . پس آغاز بازی بدست سیاوش افتاد . سیاوش گوی را بدست گرفته و آنرا آنچنان زد که باز گوی ناپدید شد . افراسیاب از سواری و چوگان بازی سیاوش خندان و در شگفت گشت و بر تخت نشت و آنها را به بازی فراخواند .

 
 

 
 

Translate »