سـیا و ش پـــا ک۵

سـیا و ش پـــا ک۴
ژوئن 9, 2020
سـیا و ش پـــا ک۶
ژوئن 9, 2020

سـیا و ش پـــا ک۵

سـيا و ش پـــا ک

سیاوش از ایرانیان هفت مرد

خروش تبیره ز میدان بخاست

از آوای سنج و دم وکرنای

فکندندگوئی به میدان شاه

سپهدار گوئی ز میدان بزد

سیاوش بر انگیخت اسب نبرد

بزد همچنان تا به میدان رسید

بفرمود پس شهریار بلند

سیاوش بر آن گوی بر داد بوس

سیاوش به اسپی دگر بر نشست

پس آنگه به چوگان بر او کار کرد

زچوگان او گوی شد ناپدیدید

به میدان یکی مرد چونان نبود

از آن گوی خندان شد افراسیاب

به آواز گفتند هرگز سوار

کی نامور گفت ازین سان بود

ز خوبی و دیدار و فرّ وهنر

گزین کرد شایسته اندر نبرد

همی خاک با آسمان گشت راست

تو گفتی بجنبید میدان ز جای

بر آمد خروش دلیران به ماه

با ابر آمد چنان چون سزد

چو گوی اندر آمد نهشتش بگرد

بر آن سان که از چشم شد نا پدید

که گوئی به نزد سیاوش برند

بر امد خروشیدن نای و کوس

بینداخت آن گوی لختی ز دست

چنان شد که با ماه دیدار کرد

تو گفتی سپهرش همی بر کشید

کسی را چنان روی خندان نبود

سر نامداران بر آمد ز خواب

ندیدیم بر زین چنین نامدار

کسی را که با فّر یزدان بود

بدانم که دیدنش بیش از خبر

سیاوش هم به گرامی داشت افراسیاب به کنارش او آمده و بر تخت خود نشست . افراسیاب از آمدن سیاوش شادمان گشت . بازی را ایرانیان و تورانیان ادامه دادند . و ایرانیان بخوبی بازی چوگان را از آنان بردند . پس از بازی چوگان افراسیاب سیاوش را به کمانگیری خواند . سیاوش کمان کیانی خود را به آوردگاه خواست . افراسیاب از دیدن کمان در شگفت شده و به گرسیوز پهلوان گفت که با این کمان تیر بیاندازد . گرسیوز نتوانست کمان را بکشد و کسی دیگری نیز توانائی کشیدن آن کمان را نداشت .پس افراسیاب تیر و کمان را به سیاوش داد . سیاوش به چالاکی بر اسب نشسته و از چپ و راستِ اسب بر نشانه ها تیر نشاند .

کمان را نگه کرد خیره بماند

بگرسیوز تیغ زن داد مه

بکوشید تا بر زه آرد کمان

از او شاه بستد بزانو نشست

بزه کرد خندان چنین گغت شاه

مرا نیز روز جوانی کمان

بایران و توران کس این را بچنگ

مگر پهلوان رستم پیلتن

بر و یال و کتف سیاوش جزین

نشانه نهادند بر اسپریس

نشست از بر باد پائی چو دیو

یکی تیر زد بر میان نشان

خدنگی دگر باره هم چار پر

به پیچید و زد تیز یک چوبه تیر

نشانه دو باره به یک تاختن

عنان را بپیچید بر دست راست

کمان را بزه بر به بازو نهاد

فرود آمد و شاه بر پای خاست

وز انجایگه سوی کاخ بلند

بسی آفرین کیانی بخواند

که خانه بمال و بر آور بزه

نیامد بزه خیره شد بدگمان

بمالید خانه کمان را بدست

توان زد ازین تیر بر چرخ وماه

چنین بود و اکنون دگر شد زمان

نیارد گرفتن بهنگام جتگ

که سازد همی رزم با اهرمن

نخواهد کمان نیز بر پشت زین

سیاوش نکرد ایچ با کس مکیس

بیفشرد ران و بر آمد غریو

نهاده برو چشم گردن کشان

به چرخ اندرون راند و بگشاد بر

زه آمد مر او را ز بهرام پیر

مغربل ببود اندر انداختن

بزد بار دیگر بر آنسو که خواست

بیامد بر شهریار بلند

هنر گفت بر گوهرت بر گواست

برفتند شادان دل و ارجمند

پس از آن کاخی با شکوه برای سیاوش آماده نمودند .

بخوان بر یکی خلعت آراست شاه همان پوشش از جامه ی نابرید

ز دینار وز بدره های درم

پرستار بسیار و چندین غلام

بفرمود تا خواسته بشمرند

به هر کش به توران زمین خویش بود

چنین گفت آنگه به لشگر همه

ز اسب و ز تخت و ستام و کلاه

که اندر جهان آنچنان کس ندید

ز یاقوت و پیروزه از بیش و کم

یکی پر ز یاقوت رخشنده جام

همه سوی کاخ سیاوش برند

ورا مهربانی برو بیش بود

که باشید او را بجمله رمه

روزی دیگر افراسیاب ، سیاوش را با سپاهی به شکار و نخجیر گاه برد .

بدان شاهزاده گفت شاه

بیا تا که دل شاد و خرّم کنیم

بدو گفت هر گه که رای آیدت

برفتند روزی به نخجیر گاه

سپاهی ز هرگونه با او برفت

سیاوش به دشت اندرون گور دید

سبک شد عنان و گران شد رکیب

یکی را به شمشیر زد بر دو نیم

بگفتند یک سر همه انجمن

سیاوش همیدون به نخجیر گور

بغار و بکوه و به هامون بتاخت

بهر جایگه بر یکی توده کرد

و ز آن جایگه سوی ایوان شاه

سپهبد چه شادان بدی چه دژم

ز جهن و ز گرسیوز و هر که بود

مگر با سیاوش بدی روز و شب

که یک روز با من به نخجیر گاه

روان را به نخجیر بی غم کنیم

بر آنسو که دل رهنما آیدت

همی رفت با باز و با یوز شاه

از ایران و توران به نخجیر تفت

چو باد از میان سپه بر دمید

همی تاخت اندر فراز و نشیب

دو دستش ترازو شد و گور سیم

که اینت سرافراز و شمشیر زن

همی تاخت و افکند بر دشت شور

به تیر و بشمشیر و نیزه بساخت

سپه را به نخجیر آسوده کرد

همه شاد دل بر گرفتند راه

بجز با سیاوش نبودی به غم

بکس راز نگشاد و شادان نبود

از او بر گشادی ز خنده دو لب

افراسیاب همیشه با سیاوش بشادمانی بسر می برد ، و راز دل را جز او با دیگر کسی نمی گفت . به او بسیار نزدیک شده بود . چه اینکه سزاوار تر از او در توران کسی را نیافته بود . یکسال گذشت .

بدین گونه یکسال بگذاشتند

غم و شادمانی بهم داشتند

روزی پیران به نزد سیاوش رفته و گفت :

بدو گفت پیران کزین بوم و بر

ازین مهربانی که بر توست شاه

چنان دان که خرم بهارش توئی

بزرگی و فرزند کاوس شاه

پدر پیر گشت و تو برنا دلی

به ایران و توران توئی شهریار

برادر نداری نه خواهر نه زن

یکی زن نگه کن سزاوار خویش

پس از مرگ کاوس ایران توراست

چنانی که باشد کسی بر گذر

بنام تو خسپد به آرامگاه

نگارش توئی غم گسارش توئی

سر از بس هنرها رسیده بماه

نگر تا ز تاج کئی نگسلی

ز شاهان یکی پر هنر یادگار

چو شاخ گلی بر کنار چمن

از ایران بنه درد و تیمار خویش

همان تاج و تخت دلیران تراست

پیران گفت : در پس پرده شبستانهای افراسیاب و گرسیوز ، هر کدام سه ماهرو ی سزاوار همسری تو میباشند . و درسرای من هم چهار ماهروی پاک هستند . هرکدام را می خواهی برگزین . من ، دختر بزرگ خود ، جریره را به تو پیشنهاد می کنم . لیکن انتخاب با تو می باشد .

از ایشان جریره است مهتر بسال

اگر رای باشد ترا بنده ایست

سیاوش بدو گفت دارم سپاس

ز خوبان جریره مرا در خورست

مرا او بود نازش جان و تن

که از خوبرویان ندارد همال

به پیش تو اندر پرستنده ایست

مرا همچو فرزند خود می شناس

که پیوندم از خان تو بهتر است

نخواهم جز او کس ازین انجمن

پیران از برگزیده شدن دخت خود ، بسیار شادمان گشت .پس به پیش همسرش گلشهر رفته و گفت که جریره را برای همسری با سیاوش آماده گردانید . که داماد ما نبیره ی کیقباد و کاوس است .و با اتنخاب سیاوش ، من بر همه انجمن ، سر افراز شدم .

بیاورد گلشهر دختَرش را

بدیبا و دینار و زرّ و درم

بیاراست او را چو خرّم بهار

مرا او را بپیوست با شاه نو

ندانست کس گنج او را شمار

سیاوش چو روی جریره بدید

همی بود با اوشب و روز شاد

برین نیز چندی بگردید چرخ

ورا هر زمان پیش افراسیاب

نهاد از برِ تارک افسَرش را

برنگ و ببوی و به بیش و به کم

فرستاد نزد کی شهریار

نشاند از بر گاه چون ماه نو

همان تخت زرّین گوهر نگار

خوش آمدش و خندید و شادی گزید

نیامد ز کاوس بر دلش یاد

سیاوخش را بُد از آن کار برخ

فزونتر بدی حشمت و جاه و آب

با گذشت زمان سیاوش پیش افراسیاب گرامی تر و نزدیکتر می شد . تا آنکه پیران روزی به نزد سیاوش رفته و گفت :

میدانی که افراسیاب تورا دل و هوش خود میداند . اگر با او هم خون شوی ، پیش همه گرامی تر خواهی شد . و نبیره افراسیاب ، از تو خواهد بود . با اینکه دختر من جریره ، همسر تو می باشد . افراسیاب دختری دانا ، هنرمند و پاک به نام فرنگیس دارد . که در خور همسری تو میباشد . اکنون اگر سخن مرا پذیرا شوی به خواستگاری او میروم .

اگر چند فرزند من خویش توست

اگر چه جریره است پیراسته

ولیکن ترا آن سزاوار تر

فرنگیس بهتر ز خوبان اوی

ببالا ز سرو سهی بر تر است

رخش را توان کرد نسبت به ماه

هنرها و دانش زدیدار بیش

ز توران جز او نیست انباز تو

ز افراسیاب ار بخواهی رواست

شود شاه پرمایه پیوند تو

مرا غم ز بهر کم و بیش تست

ازین انجمن مر ترا خواسته

که در دامن شاه جوئی گهر

نه بینی به گیتی چنین روی و موی

ز مشک سیه بر سرش افسرست

اگر ماه دارد دو زلف سیاه

خرد را پرستار دارد به پیش

نباشد کسی نیز انباز تو

چنان بت به کشمیر و کابل کجاست

درخشان شود فرّ واروند تو

اما سیاوش گفت :

ولیکن مرا با جریره نفس

نه در بند گاهم نه در بند جاه

بسازیم باهم به نیک و به بد

بدو گفت پیران که من کار او

من او را بدین کار خستو کنم

درین است ناکام بهبود تو

سیاوخش گفت ای خردمند پیر

تو دانی چنان کن که کام تو است

به آید ، نخواهم جز او هیچکس

نه خورشید خواهم نه روشن کلاه

نخواهم جز او گر بمن بد رسد

بسازم توبگذر ز تیمار او

بفرمان او رخ بدینسو کنم

زیان نیست اورا بود سود تو

اگر بود خواهد سخن ناگزیر

چو گردون گردنده رام تو است

سیاوش به پیگیری پیران گفت : اگر سرنوشت من به فرمان پروردگار اینست که من در توران بمانم . و از رستم و پدر و همه ی بزرگان ایران زمین دور باشم . باید همین جای را خانه خود بنمایم !. پس پدر من باش و فرنگیس را خواستگاری کن .

سیاوش پس از گفته خود ، اشک در چشمانش حلقه زد . و در اندوه دوری از زادگاه خود ، و ناچاری سرنوشتِ پیش آمده ، آه سردی کشید

همی گفت و مژگان پر از آب کرد

بدو گفت پیران که با روزگار

نیابی گذر تو ز گردان سپهر

به ایران اگر دوستان داشتی

همی برکشید از جگر باد سرد

بسازد خرد یافته مرد کار

کز ویست آرام و پرخاش و مهر

بیزدان سپردی و بگذاشتی

پیران بسوی افراسیاب رفته و مانند پدر سیاوش ، فرنگیس را ازاو خواستگاری نمود . افراسیاب به یاد خواب خود و پیشگوئی ستارشمار افتاده و نگران گشت .

چنین گفت با من یکی هوشمند

که ای دایه ی بچه ی شیر نر

بکوشی و اورا کنی پر هنر

نخستین که آیدش نیروی جنگ

و دیگر که از پیر سرموبدان

که از تخمه تور و از کی قباد

سر و گنج وتخت و سپاه مرا

شود از نبیره سراسر تباه

بگیرد همه سر بسر کشورم

کنون باورم شد که او این بگفت

ازین دو نژاده یکی شهریار

به توران نماند بر و بوم و رست

که جانش خرد بود رایش بلند

چه رنجی که جان هم نیاری ببر

تو بی بر شوی چون وی آید ببر

همان پروراننده آرد به چنگ

ز کار ستاره شمر بخردان

یکی شاه سر بر زند پر ز داد

همان کشور و بوم و گاه مرا

ز دستش نیابم به گیتی پناه

ز کارشبد آید همی بر سرم

که گردون گردان چه دارد نهفت

بیای بگیرد جهان در کنار

ز تخت من اندازه گیرد نخست

پیران اورا دلداری داده که به گفت ستاره شمار نه گراید . و گفت :

کسی کز نژاد سیاوش بود

ازین دو نژاده یکی تاجور

به ایران و توران بود شهریار

ز تخم فریدون و از کیقباد

نگه کن که این کار فرّخ بود

خردمند و بیدار و خامش بود

بیآید بر آرد بخورشید سر

دو کشور برآساید از کارزار

فروزنده تر زین نباشد نژاد

ز بخت آنچه پرسی تو پاسخ بود

افراسیاب اندیشه ی سپه سالار خود پیران را پذیرفته و با او هم سخن شد . پس به پیران گفت برای همسری سیاوش و فرنگیس هر کاری می خواهد انجام دهد . پیران به کاخ سیاوش رفت و گفت :

چنین گفت کامروز بر ساز کار

چو فرمان دهی من سزاوار اوی

سیاوخش را دل پر آزرم شد

که داماد او بود بر دخترش

بدو گفت رو هر چه خواهی بساز

چو بشنید پیران سوی خانه رفت

در خانه ی جامه ی نا برید

که او بود مه بانوی پهلوان

بکنج اندرون آنچه بد نامدار

زبرجد طبقها و پیروزه جام

دو افسر پر از گوهر شاهوار

زگستردنیها شتروار شست

همه پیکرش سرخ کرده بزر

زسیمین و زرّین شتروار سی

یکی تخت زرّین و کرسی چهار

پرستنده سیسد به زرّین کلاه

پرستار با جام زرّین دویست

همی سد طبق مشک و سد زعفران

بزرین عماری ز دیبا جلیل

بیاورد بانو ز بهر نثار

بنزد فرنگیس بردند چیز

زمین را ببوسید گلشهر و گفت

خجسته بر و بوم پیوستگی

وزآن روی پیران و افراسیاب

بدادنددختر به آئین خویش

بپیوستگی بر گوا ساختند .

بمهمانی دختر شهریار

میان را ببندم به تیمار اوی

ز پیران رخ او پر از شرم شد

همی بود چون جان و دل در برش

تو دانی که از تو مرا نیست راز

دل و جان ببست اندر آن کار تفت

بگلشهر بسپرد پیران کلید

ستوده زنی بود روشن روان

گزیدند زربفت چینی هزار

پر از نافه ی مشک و پر عود خام

دویاره یکی طوق و دو گوشوار

ززربفت پوشیدنیها سه دست

برو بافته چند گونه گهر

طبقها و از جامه ی پارسی

سه نعلین زرّین ز بر جد نگار

ز خویشان نزدیک سد نیکخواه

تو گفتی به ایوان درون جای نیست

همی برد گلشهر با خواهران

برفتند با خواسته خیل خیل

زدینار با خویشتن سد هزار

زبانها پر از آفرین بود نیز

که خورشید را گشته ناهید جفت

به آهستگی هم به شایستگی

ز بهر سیاوش همه پر شتاب

چنان چون بود در خور دین و کیش

چو زین شرط و پیمان بپرداختند .

پیران به گلشهر همسرش گفت که برود و فرنگیس را به پیش سیاوش بیاورد .

 
 

 
 

Translate »