سـیا و ش پـــا ک۶

سـیا و ش پـــا ک۵
ژوئن 9, 2020
سـیا و ش پـــا ک۷
ژوئن 9, 2020

سـیا و ش پـــا ک۶

سـيا و ش پـــا ک

همی گفت و زودش بیاراستند

بیامد فرنگیس چون ماه نو

فرنگیس و شهزاده با یکدگر

خور و ماه با هم چو پیوسته شد

سیاوش چو روی فرنگیس دید

قدی دید سرو و رخی دید ماه

دو رخسار زیباش همچون فمر

دهانی پر از در لبی چون عقیق

دهان و لبش بود گوهر فشان

فرشته بخوی و چو عنبر ببوی

نبود اندرو نیز یک چیز زشت

سیاوش چو خورشید و اوماه بود

ببودند با یکدگر شادمان

بیک هفته مرغان و ماهی نخفت

زمین باغ گشت از کران تا کران

سر مشک بر گل به پیراستند

به نزدیک آن تاجور شاه نو

نشستند و بودند چون ماه و خور

دل هردو بر یکدگر بسته شد

سرا پای آن ماه چون بنگرید

فرو هشته در بر دو زلف سیاه

دو چشمش ستاره بوقت سحر

تو گفتی ورا زهره آمد رفیق

سخن گفتنش بود گوهر نشان

بدل مهربان و بجان مهر جوی

تو گفتی مگر حور بود از بهشت

خور و ماه با هم چه دلخواه بود

فزودی همی هر زمان مهرشان

نیامد سر یکتن اندر نهفت

ز شادی و آواز رامشگران

افراسیاب هم به آنها بسیار خواسته ها ارمغان داد .

از اسپان تازی واز گوسپند

ز دینار و از بدر های درم

وز آن مرز تا پیش دریای چین

بفرسنگ سد بود بالای اوی

نوشتند منشور بر پرنیان

به کاخ سیاوش فرستاد شاه

هم از جوشن و خود و گرز و کمند

ز پوشیدنیها و از بیش و کم

همه نام بردند شهر و زمین

نشایست پیمود پهنای اوی

همه پادشاهی برسم کیان

ابا تخت زرین کلاه

جشن و سروری با شکوه برای همسری آنها در توران بر گزاز گشت و زندانیان بسیار را آزاد نمودند و سیاوش به خرمی تا یکسال بگذراند .

پس از یکسال فرستاده ای از سوی افراسیاب به نزد سیاوش آمد . و پیغام آورد که : اگر تا بدریای چین را به توسپرده ام پس شهری در خور خود بنا کن که در آن به آرامش و شادمانی بگذرانی . سیاوش از این پیشنهاد بسیار شادمان گشت .

سیاوش ز گفتار او گشت شاد

سپاه و سلیح و نگین و کلاه کلاه

فراوان عماری بیآراستند

فرنگیس را در عماری نشاند

بزد نای و کوس و بنه بر نهاد

ببردند با گنج با او براه

پس پرده خوبان بپیراستند

بنه برنهاد وسپه را براند .

سیاوش و گروه برگزیده او و به سوی ختن سرزمین پیران رهسپار شدند .و یکماه درآنجا پذیرائی گشتند . پس از آن درپی جایگاهی خوش بار و بنه بستد و رهسپار گردیدند .

بجائی رسیدند که آباد بود

بیک سوش دریا و یک سوی کوه

درختان بسیارو آب روان

سیاوش بپیران زبان بر گشاد

بسازم من ایدر یکی خوب جای

برآرم یکی شارسان فراخ

نشستنگهی بر فرازم بماه

یکی شهر سازم بدین جای من

.یکی خوب فرخنده بنیاد بود

بیک سوی نخجیر دور ازگروه

همی شد دل سالخورده جوان

که اینت بر و بوم فرخ نهاد

که باشد به شادی مرا دلگشای

بدو اندرون باغ و ایوان و کاخ

چنان چون بود در خور تاج و گاه

که خیره بماند بدو انجمن

سیاوش در آغاز گنگ دژ را ساخت .

کنون بشنو از گنگ دژ داستان

که چون گنگدژ در جهان جای نیست

که آنرا سیاوش بر آورده بود

کزین بگذری شهر بینی فراخ

همه شهر گرمابه و رود و جوی

همه کوه نخچیر و آهو بدشت

تذروان و طاوس و کبک دری

نه گرماش گرم و نه سرماش سرد

نه بینی در آن شهر بیمار کس

همه آبها روشن و خوشگوار

بنا کرد جائی چنان دلکشای

بدو کاخ و ایوان و میدان بساخت

بسازید جای چنان چون بهشت

بین داستان باش همداستان

بر آنسان زمینی دل آرای نیست

بسی اندرون رنجها برده بود

همه گلشن و باغ و میدان و کاخ

بهر برزنی رامش و رنگ و بوی

بهشت این چو بینی نخواهی گذشت

بیابی چو بر کوهها بگذری

همه جای شادی و آرام و خورد

یکی بوستان از بهشتست و بس

همیشه بر و بوم او چون بهار

یکی شارسان اندران خوب جای

درختان بسیارش اندر نشاخت

گل و سنبل و نرگس و لاله کشت

پیران پس از ساخته شدن گنگ دژ پیش سیاوش آمد . و از شکوه آنجا شادمان و در شگفت گشت . زمانی در آنجا به خوشی بیاسود . افراسیاب پیران را برای انجام کاری به مرز هند فرستاد . سیاوش شهری دیگر ساخت . بنام سیاوش گرد ، که مردم در آنجا به خرمی وشادکامی روز گار می گذرانند .پیران پس از بازگشت از مرز هند به سیاوش گرد رفت . و از زیبائی و خرمی آنجا در شگفت شد . یک هفته درآنجا بخوشی بماند و برای گزارش کار خود بسوی افراسیاب تاخت . افراسیاب از سیاوش و فرنگیس وسیاوش گرد پرسید؟ . پیران گفت :

بدو گفت پیران که خرّم بهشت

سیاوش یکی جایگه ساخت نغز

مگرخود سروش آوریدش خبر

یکی شهر دیدم که ا ندر زمین

زبس باغ وایوان وآب روان

چو کاخ فرنگیس دیدم زدور

گرایدون که آید زمینو سروش

بدآن زیب وآئین که داماد تست

ودیگر که دو کشور از جنگ وجوش

بمانا بر ما چنین جاودان

زگفتار او شاد شد شهریار

کسی کوببیند در اردیبهشت

پسندیده ی مردم پاک مغز

که چونان نگارید آن شهر و بر

نبیند چنان کس به توران وچین

بر آمیخت گفتی خرد با روان

چو گنج و گهر بود بر سان نور

نباشد بدان فرّ و اورنگ و هوش

بخوبی به کام دل شاد تست

بر آسود چون بیهش آمد بهوش

دل هوشمندان و رای ردان

که شاخ برومندش آمد ببار

افراسیاب از گزارش پیران و فرجام کار سیاوش و فرنگیس ، بسیار شادمان گشت . و برای فرستادن درود و آفرین به سیاوش ، گرسیوز برادزش را با ارمغانهای بسیار بسوی سیاوش گرد روان نمود . و ازو خواست که گزارشی نو بیاورد .

گرسیوز که به سیاوش گرد رسید . سیاوش به گرامی داشت او ، به پیشواز ش رفت . و شهر زیبا را به اونشان داد . در همان زمان سواری از راه رسیده و زاده شدن فرود پسر جریره را به سیاوش آگهی داد . سیاوش بسیار شادمان و خشنود گشت .گرسیوز به دیدار فرنگیس رفته و او را درشکوه شهر و کاخ بدید . و از اینهمه زیبائی و شکوه رشک و بدخواهی بر او چیره گشت . و با خود اندیشید :

دل و مغز گرسیوز آمد بجوش

بدل گفت سالی برین بگذرد

همش پادشاهیست هم تخت وگاه

نهانِ دل خویش پیدا نکرد

بدو گفت بر خوردی از رنج خویش

دگر گونه تر شد به آئین و هوش

سیاوش کسی را بکس نشمرد

همش گنج و هم بوم و بر هم سپاه

همی بود پیچان و رخساره زرد

همه ساله شادان دل از گنج خویش

سیاوش به پذیرائی گرسیوز پرداخت و با او به بازی چوگان رفت . ایرانیان بازی چوگان را از تورانیان بردند . گرسیوز از سیاوش خواست که بمیدان برود و هنرنمائی خود را به تورانیان بنماید . زره ای را بمانند مردی بر چوبی در یکسوی میدان بر بستند . سیاوش با نیزه ای که از پدر یادگار داشت برداشته و براسب به چالاکی نشست و بسوی آوردگاه رفت . 34

سیاوش یکی نیزه ی شاهوار

که در جنگ مازندران داشتی

به آوردگه رفت نیزه بدست

بزد نیزه و بر گرفت آن زره

ز آورد نیزه بر آورد راست

سواران و گرسیوز جنگ ساز

فراوان بگشتند گرد زره

سیاوش سپر خواست گیلی چهار

کمان خواست با تیرهای خدنگ

یکی در کمان راند و بفشارد ران

بران چار اسپر دو جوشن دگر

بزد هم بر آنگونه ده چوبه تیر

بدو گفت گرسیوز ای شهریار

کجا داشتی از پدر یادگار

بنخجیر بر شیر بگذاشتی

عنان را بپیچید چون پیل مست

زره را نماند ایچ بند و گره

زره را بینداخت آن سوکه خواست

برفتند با نیزه های دراز

ز میدان زره بر نشد یک گره

دو چوبین دگر زآهن آبدار

شش اندر میان و سه چوبه بچنگ

نظاره بگردش سپاه گران

گذر کرد تیر شه نامور

برو آفرین کرد برنا و پیر

به ایران و توران ترا نیست یار

گرسیوز به سیاوس گفت : بمیدان برویم و دوال کمر یکدیگر را از روی اسب گرفته و به زور آزمائی بپر دازیم . و ببینیم که چه کسی برنده شده و دیگری را بر زمین می زند . چنانچه در زور آزمائی ، مرا بر زمین بزنی از تو کینه ای بدل نمی گیرم . اما سیاوش گفت : که تو برادرِ پادشاهی و من با تو به چنین زور آزمائی نمی آیم . از تورانیان کسی را بر گزین ، تا با او به میدان بروم . گروی زره که یلی بود به میدان آمد . سیاوش از گرسیوز خواست که با دو نفر یل هم زمان زور آزمائی نماید . پس دمور که یلی سرکش بود و در زور مندی در توران همتائی نداشت . به میدان به کنار گروی آمد . سیاوش هم برای زور آزمائی بمیدان و آوردگاه رهسپار گشت .

برفتند پیچان دمور و گروی

ببند میانِ گروی زره

سیاوش گرفتنش دوال کمر

ز زین بر گرفتش بمیدان فگند

و ز آن پس بپیچد سوی دمور

چنان خوارش از پشت زین بر گرفت

بر آشفت گرسیوز از کار اوی

سیاوش بآورد بنهاد روی

فرو برد چنگال و بر زد گره

نبودش ز بازوی فرخ هنر

نیازش نیآمد بگرز و کمند

گرفتش بر و گردن او بزور

که ماندند گردان از او در شگفت

غمی شد دلش زرد رخسار اوی

گرسیوز یک هفته پیش سیاوش پذیرائی شد . روز هشتم با نامه ای مهر انگیز و هدیه های فراوان از سوی سیاوش ، به سوی افراسیاب رفت . در راه گرسیوز کینه جو با خود اندیشید :

چنین گفت گرسیوز کینه جوی

یکی مرد را شاه از ایران بخواند

دو شیر ژیان چون دمور و گروی

چنین زار و بیچاره گشتند و خوار

سر انجام ازین بگذراند سخن

چنین تا بدرگاه افراسیاب

که ما را بد آمد از ایران بر روی

که از ننگ ما را بخوی در نشاند

که بودند گردان پرخاشجوی

ز چنگال نا پاک دلِ یک سوار

نه سر بینم این کار شه را نه بن

برفت و نکرد هیچ آرام و خواب

افراسیاب که نامه ی سیاوش را خواند خندیده و بسیار شادمان گشت . اما گرسیوز که دلی پر کینه و اهریمنی داشت . از شادمانی برادر خشمگینتر شد . او که شبها از دردِ کینه و رشک خواب نداشت . دو باره به پیش افراسیاب رفت و دروغی اهریمنی به او گفت که :

کی کاوس فرستاده ای پنهانی به نزد سیاوش گسیل داشته و با او نهانی گفتگو دارد . مردم چین نیز با او پیامها دارند . و بزرگانی چند از آنها با او در یک انجمن شده اند . آنها بزودی سپاهی فراوان گرد می آورند . و بسوی تو خواهند آمد .پس این راز را اگر به تو نگویم ، برادر بد نهادی میباشم . افراسیاب از شنیدن این سخن بسیار دردمند گردیده و پر اندیشه گشت . گرسیوز از کین خواهی ایرج بدست منوچهر و کین خواهی سیاوش در گوش افراسیاب بسیار گفت . تاآنکه افراسیاب به سیاوش بدگمان شد . افراسیاب که جز خوبی به سیاوش کاری دیگر نکرده بود بسیار اندوهگین و نالان گشت . پس به گرسوز گفت که باید سیاوش را به پیش پدرش بفرستیم . اما گرسیوز گفت که سیاوش همه دانسته های مارا می داند و در جنگ باما ، از ما پیشی میگیرد . و مارا شکست می دهد . پس رفتن او به پیش پدر جایز نیست . افراسیاب با خود اندیشید که درنگ بهتر از شتاب است . پس نامه ای به سیاوش می فرستم و او را به پیش خود میخواهم تا ببینم که کار او چگونه است .!

برفتند پیچان و لب پرسخن

بر شاه رفتی زمان تا زمان

ز هر گونه رنگ اندر آمیختی

چنین تا برآمد بدین روزگار

پر از کین دل از روزگار کهن

بد اندیش گرسیوز بد گمان

دل شاه توران بر انگیختی

پر از درد و کین شد دل شهریار

پس نامه ای به سیاوش نوشت و او را برای شکار و دیدار دوباره ی دخترش فرنگیس به پیش خود خواست . نامه را به گرسیوز دام سازِ کینه سر داده و او را به سوی سیاوش گرد رهسپار گردانید . گرسیوز که به پیش سیاوش رسید ، نامه را به او داد . سیاوش از خواسته شدن به پیش افرا سیاب شادمان گشت و گفت که تا سه روز دیگر با تو به پیش افراسیاب خواهیم رفت و دیداری تازه خواهیم کرد .گرسیوز نگران شده و با خود اندیشید که اگر سیاوش به پیش افراسیاب برود ، دوروغ اهریمنی او آشکار می گردد . پس باید چاره ی دیگری بر گزینم . هماندم در پیش سیاوش به گریه و زاری نالان شد . سیاوش شگفت زده شد و گغت : چه شده است ؟! و برای چه دردمندی ؟! مرا یار خود بدان و هر کمکی که بخواهی برای تو انجام می دهم . گرسیوز بداندیش در پاسخِ مهر سیاوش گفت : من کمکی از تو نمی خواهم و از دشمنی به رنج نیامده ام . و سخن راست را باید به تو دوست خوبم ، بگویم . در گذشته تور به ایرج بدی نمود و بکمک سلم او را کشتند . افراسیاب هم نبیره تور است و از او بدکینه تر است . او برادرش اغریث را کشته است . و دلسوزِ خویشاوندان خود نمی باشد و بسیاری از ناموران بی گناه را از بین برده است . افراسیاب نگران است که جای او را بگیری . پس تو را به پیش خود خواسته است که بکشد .پس اندوه و دردمندی من از این راز است. و برای تو نگران میباشم و نگران خود نمی باشم !

مرا زین سخن ویژه اندوه توست

تو تا آمدستی برین بوم و بر

همه مردمی جستی و راستی

کنون خیره اهرمن دل گسل

دلی دارد از تو پر از درد و کین

تو دانی که من دوستار تو ام

نباید که فردا گمانی بری

که بیدار دل باشی و تن درست

کسی را نیامد ز تو بد بسر

جهانی بدانش بیآراستی

و را از تو کردست پر داغ دل

ندانم چه خواهد جهان آفرین

بهر نیک و بد ویژه یار تو ام

که من بودم آگه ازین داوری

اما سیاوش گفت :

سپهبد جز این کرد ، بودم امید

گر آزار بودیش در دل زمن

ندادی بمن کشور و تاج و گاه

کنون باتو آیم بدرگاه اوی

هر آنجا که روشن شود راستی

نمایم دلم را به افراسیاب

تو دل را به جز شادمانه مدار

کسی کو دَمِ اژدها بسپرد

که برمن شب آرد بروز سپید

سرم بر نه افراختی زانجمن

برو بوم و فرزند و گنج و سپاه

درخشان کنم تیره گون ماه اوی

فروغ دروغ آورد کاستی

درخشان تر از بر سپهر ، آفتاب

روان را به بد در گمانه مدار

ز رای جهان آفرین بگذرد

سیاوش گفت : پس به پیش او می روم و دل او را از خود شادمان میکنم . وبه یاری پروردگار از افراسیاب بد گمان نباش چون من ترسی از اژدهای دروغ ندارم . گرسیوز اهریمن منش با گریه به سیاوش گفت : او را آنچنان که می پنداری مدان . اوتورا بی درنگ خواهد کشت . همانگونه که برادرش اغریث را کشت . و به افسون سیاوش پرداخت .اما سیاوش گفت:

اگرچه بد آید همی برسرم

بیایم کنون با تو من بی سپاه

من از رای و فرمان او نگذرم

ببینم که ازچیست آزار شاه

اما گرسیوز گفت : به پیش افراسیاب رفتن مانند رفتن به میان دریای توفانی میباشد . و شتاب روا نیست . اما چاره ای اندیشیدم .و من به توکمک میکنم و یار تو می گردم . نامه ای به افراسیاب بنویس تا من نامه را به پیش او ببرم و ازبرای تو از او دلجوئی نمایم . و آتش خشم او را فروکش کنم . اگر توانستم سواری پیام آور به پیش تو می فرستم پس از آن ، به پیش او بیا . اما اگر نتوانستم . چینیان و پدرت خواستار تو می باشند . پس نامه ای به آنها بنویس وبی درنگ به پیش یکی از آنها برو . تا در پناه آنان باشی .

 
 

 
 

Translate »